|
دلم سودای قلبی آشنا داشت
درون سینه آهی بی صدا داشت درون شب سراسر با ستاره فغانهایی ز یار بی وفا داشت همه روزش به شب در فکر او بود شبان فریاد یاری از خدا داشت به هر صبحی به وصلش نا امیدتر ولی دریایی از عشق و وفا داشت شبان با ماه بود و روز با شمس ولی با یاد او سوری جدا داشت چه گویم از غمش هر شب به تا صبح که فریاد کجایی یاورا داشت
+ حرف من در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:58  توسط <-ستاره سهیل->
|
همه جا تاریک بود.یه دفعه یه چیزه وحشتناکی رو دیوار دیدم.از ترس نمی تونستم حرف بزنم.خوب که نگاه کردم دیدم سایه ی خودمه که وقتی تاریکی تمامه وجودم را گرفته رو دیوار افتاده و حس کردم که ترسناک ترین چیزیه که تو زندگیم دیدم.
+ حرف من در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:23  توسط <-ستاره سهیل->
|
وقتی پروانه چشمش به لبای قرمز شمع می افته و بدنش گرمی اونا حس میکنه دیگه از سوزش و نابودی نمی ترسه.
+ حرف من در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:43  توسط <-ستاره سهیل->
|
شعر قمیشی را شنیدین که می گه:
+ حرف من در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:17  توسط <-ستاره سهیل->
|
من:ستاره جان
ستاره:جانم من:چرا تو شهرها تو را کمتر می بینند؟ ستاره:آدم چیزیا می بینه که دوست داره ببینه٬ اونا اگه می خواستند من را می دیدند. من:بعضی ها هم می خواند ببینند ولی نمی تونند. ستاره:اونا اگه می خواستند من را ببینند اینقدر آسمونشون را پر از دود نمی کردند. دیدم راست می گه دیگه حرفی برای زدن نداشتم.تا صبح بیدار موندم تا ستاره را خوب ببینمش.چون قرار بود دوباره فردا به شهر برگردم.
+ حرف من در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:24  توسط <-ستاره سهیل->
|
درسته که درخت فقط با خوب بودن دونه اش درخت نمی شه ولی اگه دونه خوب نباشه درختی هم به وجود نمیاد.
+ حرف من در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:9  توسط <-ستاره سهیل->
|
دیشب حدود ۴ ساعت تنهایی خیابونهای شهر را متر کردم.دلیلش را نمی دونستم٬ولی حس می کردم دلم پره.از چیش را هم نمی دونستم٬شاید از خودم٬شاید از روزگار٬شایدم از این درس و دانشگاه که آدم را پابند خودش می کنه.
چند تا از دوستام را هم جدا گونه ملاقات کردم و همشون تو یه چیز هم نظر بودندواونم ایت که من باز زده به سرم. اما خداییش هر چند وقت یه بارش خوبه.آدم کلی با خودش حرف می زنه٬کلنجار می ره و آخرش هم اگه شد با خودش کنار میاد.حتی از زیر دوش حموم هم برای فکر کردن بهتره. شما هم امتحان کنید٬ ضرر نداره!!!! موفق باشید.
+ حرف من در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:39  توسط <-ستاره سهیل->
|
زندگی مثل یه بازی فوتباله.همیشه لازم نیست رو به جلو بری.حتی بعضی وقتا لازمه رو به عقب بازی کنی.ولی باید همیشه چشمت به دروازه باشه که یه دفعه موقعیت گل زدن را از دست ندی.
+ حرف من در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:24  توسط <-ستاره سهیل->
|
وقتی ابرای سیاه و سفید جلوی خورشید خانوم را می گیرند٬ اون دعواشون نمی کنه٬ چون اگه دعواشون کنه دیگه اون ابر سفید کوچولو هم می ترسه یه روز بیاد جلوش التماس کنه و براش گریه کنه تا اونم خودش را قایم کنه و براش ناز کنه.
+ حرف من در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 16:52  توسط <-ستاره سهیل->
|
شکوفه ها بهار را به یاد می آورند،آبی آسمان را،دل عشق را،و انسان خدا را.
+ حرف من در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط <-ستاره سهیل->
|
سیلی آمد و غمهای من را با خود برد.اما کنار غمها عشق های من رمیده بودند و سیل آنها را نیز با خود برد.
آیا باید دوری از غم را جشن بگیرم یا دوری از عشق را عزاداری کنم.سیل مخرب است پس جشن بی معنی است. پس فریاد می زنم:« خدایا! مرا ببخش و غمم را به من باز گردان که سخت محتاج آنم.زیرا عشقم٬ خاطراتم٬ صبرم٬ زندگیم با غم آمیخته است. خدایا غمم را به من باز گردان تا فراموش نکنم شادی هم هست. خدایا سخت به غمت محتاجم»
+ حرف من در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:46  توسط <-ستاره سهیل->
|
«شک می کنم پس هستم»
این جمله را بارها و بارها شنیده و خوانده ایم.ولی می خوام طور دیگه ای به اون نگاه کنم.نه از دید فلسفی بلکه از این دید که اگر شک نکنم چه؟اصلآ چرا شک کنم؟چرا نتوانم بگویم هر چه هست حقیقت است؟و چرا نتوانم بگویم هر چه می شنوم واقعیتی است که نمی توان انکار کرد؟ این را بارها و بارها با خود مرور کردم با این که بارها و بارها به جواب آن رسیدم. جوابم این بود:زیرا هنوز یک بار واقعیت را ندیدم و یک بار حس نکردم که آنچه به من می گویند از دل است یا از عقل.حرف دل را نمی توان گفت حرف عقل را هم که نمی توان باور کرد. واقعیت در دل است و دروغ در عقل.پس نمی توان هیچ گاه واقعیت را دریافت. امیدوارم کسی باشد که بگوید دلیلت غلط است.
+ حرف من در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:20  توسط <-ستاره سهیل->
|
مشغول دیدن غروب بودم که سحر در زد.نمیدونم چند ساعت بود که هنوز فکر می کردم دارم غروب را تماشا می کنم.احتمالآ به اندازه یه غروب تا یه سحر.
غروب را دوست دارم چون می دونم آخرش سحر میاد.چون می دونم اگه غروبی نبود هیچ وقت طلوعی هم نبود.چون می دونم غروب مرگ است برای زندگی و من هر بار می خوام زندگی کنم سعی می کنم بمیرم.سعی می کنم از خودم بمیرم تا تمامه وجودم طاقت دیدن سحر را داشته باشه. به امید غروبی دیگر زندگی خواهم کرد و به امید طلوعی دیگر خواهم مرد.
+ حرف من در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:36  توسط <-ستاره سهیل->
|
بازم مثل هر شب به آسمان کویر نگه می کردم.
همیشه تا قبل از حدود یک ماه پیش یه حرف را برام تکرار می کرد. همیشه سعی می کردم نفهمم چی می خواد بگه.ولی اینقدر واضح می گفت که نمی شد نفهمید. می گفت چرا نمی تونی بر ترست غلبه کنی.چرا نمی تونی بگی چه احساسی نسبت به اون داری. چرا نمی تونی عشقت را بیان کنی.چرا نمی تونی به ترست از این که شاید بگه <نه> و همون رابطه ای هم که الان باهاش داری قطع بشه غلبه کنی. ولی نمی دونم چرا دیگه صداش در نمیاد.شاید روش نمی شه حرف بزنه.چون همه اتفاقاتی که ازش می ترسیدم بعد از این که به حرفش گوش دادم اتفاق افتاد. ولی نمی دونه که الان خوشحالم. نه به خاطر این که جوابه نه شنیدم نه به خاطر این که رابطم باهاش تقریبا قطع شد. بلکه به خاطر این که تونستم حرفم را بزنم و بگم چقدر دوسش دارم.امیدوارم که یه روزی بفهمه.
+ حرف من در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:51  توسط <-ستاره سهیل->
|
صدای گربه را از تو حیاط شنیدم.سریع به طرف حیاط دویدم.گربه روی لبه دیوار پرید و از همون جا زل زد به من.حس می کردم داره من را مسخره می کنه اولش نفهمیدم چرا ولی وقتی دیدم ترس کبوترا با دیدن من بیشتر شد دلیلش را فهمیدم.
رفتم در قفس را باز کردم تا همشون پرواز کردند.بعد اونا رو لبه دیگه دیوار نشستند .یه سریشون به من زل زده بودند و یه عده به گربه.شاید داشتند با خودشون فکر می کردند که من بهترم یا گربه.بعد یکی یکی شروع کردند به پریدن و از نظرم دور شدند .اون گربه هم در حالی که با ناراحتی رفتنشون را نگاه میکرد رو پشت بام پرید و دور شد.
+ حرف من در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:54  توسط <-ستاره سهیل->
|
شب بود.بازم داشتم گل آقا را ورق می زدم و کلی با خودم هم می خندیدم هم فکر می کردم هم بعضی وقتا ناراحت می شدم.تو حال خودم بودم که یه دفعه یه پشه اومد رو دستم نشست.می خواستم بکشمش که شروع کرد به التماس کردن.زار زار گریه می کرد و می گفت حالا یه خورده از خونت را بمکم طوری میشه.اول از خودم خجالت کشیدم .دستم را گرفتم جلوش که خوب بیا بخور.
ولی تا اومد بخوره دستم را کشیدم.راستش هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم بذارم از خونم بخوره.همینطور که داشت با التماس به من نگاه می کرد چشمم به سوسکی که داشت از پنجره می اومد داخل اتاق افتاد.درنگ نکردم با دمپاییم زدم روش گفتم بیا از خون این .... . نتونستم جملم را تموم کنم تازه فهمیده بودم که چی کار کردم ولی اون داشت با اشتهای تمام می خورد تا این که سیر شد و بدون حتی یه دستت درد نکنه پرید و رفت. ولی من تا صبح خوابم نبرد.
+ حرف من در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:2  توسط <-ستاره سهیل->
|
امروز بازم سعی کردم یه طوری خودما کنارش جا بدم حس قشنگیه ولی بی فایدس.مدتهاس که می خوامش ولی اون..... .
نمی دونم چرا شاید من اون آدمی که اون می خواد نیستم.شایدم هنوز باورم نکرده.شایدم غرورش اجازه نمی ده.نمی دونم ولی دارم سعی میکنم بفهمم.بیشتر از این نمی تونم ازش بخوام.اما امیدوارم چون قبول دارم هر چی خدا بخواد همون میشه. شاید قسمت نیست دیگه.اما بازم برام دعا کنید شاید شد. فعلآ اینقدر داغونم که نمی تونم بیشتر بنویسم.دعا یادتون نره. ![]()
+ حرف من در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:22  توسط <-ستاره سهیل->
|
امروز شنبه است.باز هم هفته جدید را شروع می کنم به این امید که شاید بهتر از هفته پیش باشه.هر هفته را به همین امید آغاز می کنم ولی تا حالاش که هیچ فرقی حس نکردم اگه هم حس کردم زیاد مثبت نبوده.من همون نوید ۱۰ ساله پیشم که فقط یک کم پیر تر شده اما پخته تر نه.اما بازم این دلیل نمی شه که منتظر یه اتفاق جدید نمونم.معجزه آمدنی است و عشق ماندنی.
عمری گذشت به بطالت ولی هنوز امید و عشق و وفا در وجودم است شاید گذشت روزگاری ولی هنوز امید به ساز دگر در سرودم است
+ حرف من در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:41  توسط <-ستاره سهیل->
|
امروز نتایج کارشناسی ارشد را زدند.همه با دلهره تو سایت داشتند شماره داوطلبیشون را وارد می کردند.خودم را جای اونا مجسم می کردم.واقعآ سختهقتی جلوی اسمت گذاشتند غیر مجاز و باید بدونی یا باید یک ساله دیگه درس بخونی یا بری سربازی.
" واقعآ تهش که چی.می خوای چی بشه.حالا اونا که قبول شدند چی کار کردند." این حرفا را بعضیا بلند بلند داد می زدند بعضی ها هم تو دلشون می گفتند. اما هر دو دستشون می دونند که اینا حرفه و همشون با تمامه وجودشون می دونند که باید هر طور شده بازم تلاش کنند تا قبول بشند.
+ حرف من در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:59  توسط <-ستاره سهیل->
|
چشمم از بی آشنایی مرده است
قلبم از بی اعتمادی مرده است دستم از بی یاوری پژمرده است فکرم از سردی و خواری مرده است جام می در بی کسی بی یاوری ساقی در میخانه تنها مانده است شعرهایم گشته بی خواننده ای نام آوران دست عفریتان به خون آلوده است منتظر گشتم برای یک بهار چون که می دانم خزانی زنده است می دوم در رد پای یک خزان کای رفیقان میهنم را برده است
+ حرف من در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:50  توسط <-ستاره سهیل->
|
سلام بر همگی و با نام خدا
این اولین روز ساخته شدن این وبلاگه،پس بهتر دیدم اول یه مقدار خودم را معرفی کنم. من نوید 21 ساله دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان،رشته مکانیک،ساکن شاهین شهر یک جوون کاملآ پیرم که سعی می کنم خودم را شاد نشون بدم. من با ساختن این وبلاگ می خوام حرفای دلم را برای شما بزنم تا اولآ خودم را خالی کرده باشم ثانیآ از شما کمک و راهنمایی بگیرم. امیدوارم شما هم کمکم کنید تا این وبلاگ یه وبلاگ به درد بخور از آب در بیاد. تهش می خوام بگم من را هم تحویل بگیرید.!!!!!!!! موفق باشید و دعا کنید منم موفق بشم.
+ حرف من در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:35  توسط <-ستاره سهیل->
|
شب آمد و گفتم چه عجب ماه بر آمد گفتا چه کنم چون که دلت در ره ما نیست گفتم دل من در هوست خواب ندارد گفتا که بیا تا برسی گر که هوا نیست گفتم که بسی رنج کشیدم ز دل و جان گفتا که بکش عشق که بی جور و جفا نیست گفتم به نوانخانه دل بی تو صفا نیست گفتا که نترس چون که دلم از تو جدا نیست گفتم به که گویم که دلم در طلب توست گفتا که نگو چون که در آن عشق و وفا نیست... گفتم که سپیده بزد و باز برفتی گفت چون که رسیدن به تو از قلب جدا نیست
+ حرف من در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:32  توسط <-ستاره سهیل->
|
|
|