تبليغاتX
حرفهای دل یک جوان پیر
بازم شبا از آسمون
پایین میان ستاره ها

دلاشون را می دند به ما
بعدش می رن پیش خدا

داد می زنند که ای خدا
کمک بکن به آدما

تا که با این دلا زمین
پر بشه از عشق و صفا

خدا جواب داد به اونا
به اونها یاد می دن دلا

با حرفی از "دوست دارم"
تموم میشه درد و غما

کینه می بنده رخت خود
زمین میشه پر از صفا

+ حرف من در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:33  توسط <-ستاره سهیل->  | 
زنش از درد به خودش می پیچید.بالاخره داشت بچشون به دنیا می اومد.همسرش گفت با اسب برو دنبال دکتر تا بتونی از روی پل و از راه میون بر بری، ولی جواب داد شاید دکتر کالسکه نداشته باشه اون وقت برای آوردن اون به همراه وسایلش به مشکل بر می خوریم. سپس راه افتاد، با سرعت حرکت می کرد تا به شهر بعدی که می گفتند یک دکتر خوب داره برسه که یک دفعه چشمش به زنی که در جهت مخالف جاده به زمین افتاده بود افتاد. زن وقتی اون را دید کمک خواست و به چرخ کالسکه که جدا شده بود و به زمین افتاده بود اشاره کرد. خیلی دیرش شده بود ولی نمی شد زن را همون جا رها کرد ، نیم ساعتی طول کشید تا توانست کالسکه را درست کنه. زن هم از اون تشکر کرد و حرکت کرد.اون هم در جهت مخالف زن به تاخت رفت. بالاخره به شهر رسید ولی دکتر نبود و به او گفته شد که تا چند ساعت دیگه هم بر نمی گرده چون تازه برای به دنیا آوردن بچه ای از مطب خارج شده. می دونست که به شهر بعدی رفتن و به دنبال دکتر دیگری گشتن کار بیهوده ایه .پس به ده برگشت.وقتی رسید دید که بچه و مادر هر دو سالم هستند. چون دکتر همون زنی بود که اون در راه بهش کمک کرده بود که پسر همسایه با اسب و از راه میانبر رفته بود و اون را خبر کرده بود و خودش از راه میانبر برگشته بود!! این بار او بود که داشت از زن تشکر می کرد. 
+ حرف من در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 19:41  توسط <-ستاره سهیل->  | 
دریا فکر میکنه می تونه اگه رنگ آسمون را برای خودش برداره و بعضی وقتا هم خودش را به آسمون نزدیک کنه جای آسمون را بگیره.

ولی خداییش خودمونیم، آسمون چیزه دیگه ای است. 

+ حرف من در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 19:29  توسط <-ستاره سهیل->  | 
چشمهایم نگران
    دورتر خواهم رفت

ولی پایم لغزید
    به زمین افتادم
        نتوانم که گریخت
            می رسی بر دادم

دست در دست خود از جای بلندم کردی
    باورم نیست هنوز
        شاید اکنون خوابم
            نتوانم و نخواهم که ز آن برخیزم

از تو پرواز شدم
    هم چو گل بشکفتم

همچو آن گل که همی آبش داد
    باغبان نگران
        و گل اکنون خندید

دگر
    آرزویم هیچ است
        از خودم هیچ شدم
            به تو دنیا گشتم

+ حرف من در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 19:50  توسط <-ستاره سهیل->  | 
چشمهایت را
    نتوانم که به تا مرگ فراموش کنم

همه سرگرمی من
    بازی با اسم عزیزت به کنار ساحل

لب سنگی
    در کنار نرگس
        تا تو آیی به کنارم از دور

یا که نه
    بینمت از دور زمانی کوتاه

یا که نه
    بشنوم آن نغمه زیبایت را
        که بگویی بدرود

آرزویم این است
    که ببینم مگرت در خوابی
        ولی افسوس
            که ندارم خوابی

چشمم اکنون به در است
    که بیایی باری

نتوانم که ببینم دگری
    نتوانم که بشویم چشمی

عاقبت خواهم دید
    منتظر خواهم ماند
+ حرف من در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 19:39  توسط <-ستاره سهیل->  | 
(این مطلب را با الهام از یکی از دوستام که متخصص چرت و پرت گفتنه به ذهنم رسید)

شنیدین میگن :هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.  ؟
خورشید اینا نمی فهمه!!!!!
آخه تو تابستون که هوا گرمه باید کمتر بتابه عوضش بیشتر می تابه و تو زمستون که باید بیشتر بتابه برعکس کمتر می تابه!!!!!!! برای همین هم هوا اینقدر تو تابستون گرمه و تو زمستون سرد.
خداییش اگه خورشید می فهمید گرماش کی به درد می خوره خوب بود.نه؟؟؟؟

(خداییش خیلی بی ربط بود قبول دارم ولی خوب قشنگ بود دیگه)

+ حرف من در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:9  توسط <-ستاره سهیل->  | 
بعضی وقتا کوتاه اومدن در برابر فرسوده شدن، نه تنها صلابت کوه را کم نمی کنه، بلکه نشانه مهربانی اون در کناره صلابتشه.

 

+ حرف من در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:5  توسط <-ستاره سهیل->  |