تبليغاتX
حرفهای دل یک جوان پیر
آسمان گریان

نخستین قطره ها آرام
ولی کم کم به اوجش می رسد گریه

چنان سرد است چشمانش
که یخ می بارد از پلکش
کفن پوش است این صحرا

نمی دانم چرا خورشید نتواند
که بر این چشمه ها نوری دگر تابد
ولی شاید که ابر از دوری خورشید می گرید

ولی شاید بهاری هست
ولی شاید امیدی هست

به فردایی رسم شاید
که در هر چشمه و رودش
که در هر دشت و هر سویش
بهاری، با درختی، با قناری هست

نمی دانم، نمی دانم
ولی دانم خدایی هست

+ حرف من در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:24  توسط <-ستاره سهیل->  |