نخستین قطره ها آرامولی کم کم به اوجش می رسد گریه
چنان سرد است چشمانش که یخ می بارد از پلکشکفن پوش است این صحرا
نمی دانم چرا خورشید نتواندکه بر این چشمه ها نوری دگر تابدولی شاید که ابر از دوری خورشید می گرید
ولی شاید بهاری هستولی شاید امیدی هست
به فردایی رسم شایدکه در هر چشمه و رودشکه در هر دشت و هر سویشبهاری، با درختی، با قناری هست
نمی دانم، نمی دانمولی دانم خدایی هست
عضويتلغو عضويتPowered by WebGozar
طراح قالب: رضا امین زاده