تبليغاتX
حرفهای دل یک جوان پیر
این بار نه شعر میخوام بگم نه متن قشنگ، این بار اومدم شکایت. اومدم ببینم چرا همیشه تنهام میذارن.مگه من چه کارشون میکنم؟هر چی محبت میکنی بیشتر زجرت میدن.می دونی چرا؟
چون ساده ام.چون فکر میکنم همه خوبن.دیگه اعتمادما نسبت به همه از دست دادم.همه دروغ میگن.همشون از احساسم سوء استفاده میکنن.قبلا فکر میکردم همه خوبن مگه این که خلافش ثابت بشه اما حالا فکر میکنم همه بدن مگر این که خلافش ثابت بشه.همه تا وقتی باهات هستند که زمان خوشیه ولی اون موقع که بهشون احتیاج داری....

اونا را که نمیتونم عوض کنم پس باید دید خودما تغییر بدم.باید بفهمم صمیمی ترین دوستاتم میتونن دورت بزنن.به قول شاعر (البته خیلی وقت پیش این شعرا شنیدم اگه جاییش اشتباه بود منو ببخشید):

من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

از اون دوست هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره

من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم

خراب نعره های شیر
نشد پایبست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم
که بغزش سرد و پنهونه

مگه آتیش اسکندر
حریف بودن ما بود
مگه کابوس تیموری
دلیل مرگ رویا بود

دیگه حرفی ندارم فقط با این که به من بد کردند از خدا می خوام کاری که با من کردند کسی باهاشون نکنه

+ حرف من در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 12:6  توسط <-ستاره سهیل->  |