|
زنش از درد به خودش می پیچید.بالاخره داشت بچشون به دنیا می اومد.همسرش گفت با اسب برو دنبال دکتر تا بتونی از روی پل و از راه میون بر بری، ولی جواب داد شاید دکتر کالسکه نداشته باشه اون وقت برای آوردن اون به همراه وسایلش به مشکل بر می خوریم. سپس راه افتاد، با سرعت حرکت می کرد تا به شهر بعدی که می گفتند یک دکتر خوب داره برسه که یک دفعه چشمش به زنی که در جهت مخالف جاده به زمین افتاده بود افتاد. زن وقتی اون را دید کمک خواست و به چرخ کالسکه که جدا شده بود و به زمین افتاده بود اشاره کرد. خیلی دیرش شده بود ولی نمی شد زن را همون جا رها کرد ، نیم ساعتی طول کشید تا توانست کالسکه را درست کنه. زن هم از اون تشکر کرد و حرکت کرد.اون هم در جهت مخالف زن به تاخت رفت. بالاخره به شهر رسید ولی دکتر نبود و به او گفته شد که تا چند ساعت دیگه هم بر نمی گرده چون تازه برای به دنیا آوردن بچه ای از مطب خارج شده. می دونست که به شهر بعدی رفتن و به دنبال دکتر دیگری گشتن کار بیهوده ایه .پس به ده برگشت.وقتی رسید دید که بچه و مادر هر دو سالم هستند. چون دکتر همون زنی بود که اون در راه بهش کمک کرده بود که پسر همسایه با اسب و از راه میانبر رفته بود و اون را خبر کرده بود و خودش از راه میانبر برگشته بود!! این بار او بود که داشت از زن تشکر می کرد.
+ حرف من در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 19:41  توسط <-ستاره سهیل->
|
|
|